سلام
چرا این باور غلط درون من شکل گرفته بود چون همه می گفتن افسرده هستی یا نواقص هام میزدن توسرم ومی گفتن تو ادم به درد نخوری هستی وباعث شده بود خودم هم باورم بشه ادم به درد نخوری هستم .
اما تو قدم ها متوجه شدم من یک ادم منحصر به فرد هستم
خصوصیات اخلاقی رفتاری خاص خودم دارم
خودم با دیگران نباید مقایسه کنم وتمرکز فقط رو خودم باید داشته باشم .
خداوند من را بی کفایت یا افسرده نیافریده
من خودم راه اشتباهی رفتم .
وقرار نیست کسی منو دوست داشته باشه وقرار نیست من ادم هارو راضی نگه دارم که منو دوست داشته باشن .
شروع کردم رو نقاط ضعف خودم کارکردم سعی کردم ضعف هامو ازبین ببرم نقاط قوت ارتقا بدم .
مهم اینه من خودم خودم دوست داشته باشم
دوست داشتن خیلی ادم ها بر اساس نیازشون هست تا زمانی که نیازتون دارن دوستتون دارن ،نیاز که برطرف شد ،شمارو به خیر مارو به سلامت .
سعی کردم فقط متکی به خدا وخودم باشم .
چون خدا منو واسه یه کاری افریده سر اجبار یه این که امار انسانها به اندازی کافی باشه نیافریده .
قبلا فکر می کردم بی کفایتم چون نه میدونستم به چه دردی می خورم هم کارهای باارزشی که انجام میدادم خودم بی ارزشش می کردم .
سعی می کنم نقش خودم تو این دنیا پیدا کنم وایفا کنم .
یه زمانی می گفتم خدایا به چه دردی می خورم ،ازدید افسردگی .
حالا میگم خدایا به چه دردی می خورم از دید بهبودی
خدایا به چه دردی می خورم همون کار سرراه من قرار بده .
از روزی که باورم نسبت به خودم تغییر دادم شاید خیلی جاها خوردم زمین اما زمین خوردن تو مسیر بهبودی واقعا لذت داره
چون قراره تو توی زندگی بهترازین باشی .
پس نگاه نکن امروز حالت بده یا یک هفته است حالت بده
به این نگاه کن که بعد حال بدی چی می خوای به دست بیاری .
لباس تا توی لباسشویی بالا پایین چپ راس نشه تمیز نخواهد شد .
دوستان دیگه میبینن من چطور باورم عوض شده چون روزانه ارتباط دارم
ممنون

——————————————————————————————

سلام دوستان عزیز نگارهستم افسرده درحال بهبودی دوستان بله من سالها با افسردگیم زندگی کردم همیشه فرمان من وزندگیم دست افسردگیم بوده خودش بریده وخودشم دوخته من تا همین ۳ماه پیش انقدر حالم بدبود که به راهنمام گفتم کاش خودکشی میکردم چون واقعا زندگی برام وحشتناک وسخت وسیاه بود دوستان اصلا تحت هیچ شرایطی نمیتونستم برم حمام واقعا حمام کردن برام معضل بود اما باکمک راهنمای عزیزم تولد دوباره ی من شروع شده من خداراشکر دارم بهترمیشم کم کم خودمو دوست میدارم برا خودم لباسی ببینم خوشم بیادمیخرم برعکس گذشته که میگفتم آخه من چیم من به چه دردی میخورم منیکه حتی نتونم برم حمام موهای چربمو بشورم چیم من الآن میگم من با ارزشم من دوست داشتنیم من میتونم به بهبودی برسم من باید رشد کنم راهنما بشم ودین راهنمای مهربانم وهمدردامو اداکنم دست افسرده درحال عذاب روبگیرم من همدردام وانجمن دوازده قدم کتاب سبز ونشریات افسردگان رو جایگزین اون باورهای غلط کردم اون باوریکه همیشه بهم میگفت نگار خودتو بکش توکه زندگی نداری توبه دردچی میخوری الآن بهبودی به من میگه چرا نگار کی گفته توبی ارزشی تو خیلیم قوی هستی نگار تومیتونی بری حمام تومیتونی زندگی کنی حتی بهتراز ادمهای عادی چون تو بیماریتو شناختی نگار دست بکش ازدستورات افسردگی پاشوبراخودت کاری کن پاشو به راهنمات زنگ بزن پاشو کتاب سبز روبخون پاشو برو انجمن باگوش دادن به مشارکتهای همدرادم واقعا من امیدوارمیشم وبه خودم میگم نگار ببین همدردات چه خوب شدن پس توهم روزبه روز بهتر وبهترمیشی متشکرم ازخداوند که من توجمع همدردان عزیزم هستم واقعا این بزرگترین سعادت بنده هست .


سلام
زندگی را من خودم سخت کرده ام برا خودم .
ذهنم را تبدیل کرده ام به محل دفن خاطرات بد
یعنی هرچی بدی درزندگی دیده ام فقط همون هارو به ذهنم سپرده ده ام ،چیزی از خوبی ها ،اتفاقات قشنگ به ذهنم نسپرده ام .
ذهنم پرکرده ام از اشغال بعد تواقع دارم بای نامطبوع نده .
خودم دورخودم سیم خاردار کشیده ام .
از کاه کوه ساخته ام ،فکرهای مخرب ،سختی هارو شاخ برگ داده ام
این قدر شاخ برگ اضافی داده ام که خودم زیر فشارهای غیر واقعی دارم له میشم .
توسط قدم ها شاخ برگ های اضاف می چینم فشارهارو کم می کنم
کاری که قراره من انجام بدم را انجام میدم کاری که باید محول کنم به خدا رو میسپارم .
خودم را ازاد میگزارم برا هراشتباهی ،سرهراشتباهی با خودم نمی جنگم ،یقه خودم نمی گیرم به خاطر بی احترامی دیگران نسبت به من .
هرکس حق منو خورد دیگه خودم حق ارامش خودم نمی خورم .
هرکه با من بد بود من با خودم بد نمیشم .
اره زندگی بامن بد کرد من با خودم بد نمیشم .
یک روز به دنیا امدم یک روز از دنیا میرم
فقط برا امروز زنده ام فقط برا امروز زندگی می کنم .
تمرین میکنم به فراموش کردن تمام اتفاقات بد .
زمین خدا جای قدم زدن منه نعمت خدا درست شده برا من ،اکسیژن حق منه
اجازه نمیدم هیچ کس ،حتی افسردگی این حق خدادادی ازمن بگیره .
محکم توسط دوازده قدم ،خدا ودوستان مثل شما می ایستم و به دنیا ثابت می کنم
من انسانم خدا به من اجازه داده زندگی کنم .
با کسی هم سرجنگ ندارم چون چیزی که خدا به من داده براش باهیچ انسانی نمی جنگم .
فقط برا امروز فراموش نمی کنم

ممنون

——————————————————————————————

سلام
خشم احساس بدی نیست خشمگین شدن احساس بدیست
هراحساس یه حس خدادای هست احساساتی شدن یعنی مشکل .
خشمگین شدن چه درونی چه بیرونی هردو برای من سم هست .
چون قبلا من خشم خودم را درون خود نگه میداشتم وبیان نمی کردم یا تو رفتار گفتار با شدت زیاد نشون میدادم باعث میشد که هم به خودم هم اطرافیان خسارت بزنم ومیزان خسارت بستگی به میزان خشم من داشت .
تو کارکرد قدم ها یه اگاهی میرسم که روزانه نصبت به خشمم بهتر عمل کنم
واعتراضم را اعلام کنم قبل از اینکه به خشم تبدیل بشه .
خشمگین شدن شدن علام نااگاهی هست ومن باید این اگاهی را کسب کنم که اجازه ندم با هراتفاقی ماهیت درون من بهم بریزد .
اتفاق اخیری که برا من رخ داد یک نفر از اعضای خانواده من رو تحت فشار قرار داد که کاری برخلاف میلم انجام بدم
اعتراض خودشو چنان تو سرمن میزد که اگه مث قبل بود دعوای حسابی راه می افتاد
تو اخرین دیدار یک ساعت تمام اعتراض شدید می کرد
من فقط گوش دادم وذهن خودم قاطی ماجرا نمی کردم
یک ساعت وقت زیادی بود من شنونده باشم ولی اگاهی که داشتم اجازه نمیدادم ذهنم درگیر اعتراض های غیر منطقی بشه .
وقتی خسته شد دست از اعتراض کشید من فقط پنج دقیقه حرف خودم به صورت منطقی گفتم نه با خشمگینی فقط اصولی بیان کردم نه جنگ بود نه دعوا .
اون برا زندگی شخصی من خط نشون می کشید تعیین تکلیف می کرد تصمیم می گرفت ،ولی من تو قدم ها یاد گرفتم صبر کنم واز راه منطق اعتراضم اعلام کنم .
اخر این اعتراضات طرف دوازده ساعت طول نکشید جلو درب دکتر اعصاب روان بود من پنج دقیقه بعدش پای تلوزیون داشتم تام جری با بچه هام نگاه می کردم
الانم هیچ مشکلی باهاش ندارم چون مشکلات امروز سعی می کنم تا فردا حمل نکنم ،فردا تولدی دیگر است ،تجربه جدید ،مشکلات جدید ،اگاهی جدید ،تغییر جدید .
سعی می کنم قانون ۳۰ثانیه را اجرا کنم .
سرهراتفاقی که رخ داد وباعث خشمگین شدن من بود به مدت ۳۰ثانیه حرف نزنم حتی به موضوعی که مرا خشم گین کرده فکر نکنم .
چون خشم اگه ادامه بدم تبدیل به رنجش میشه پس بهتره همون اول قیچی کنم .
بعضی مواقع نیاز هست خشم خودم باصدای بلند اعلام کنم اما این مورد دردرجه اخر که راه دیگه ندارم اجرا می کنم .
فقط برا امروز سرهر اتفاق سم وارد روح خودم نمی کنم .
ممنون

——————————————————————————————

سلام‌ دوستان زهره هستم من در گذشته زندگی برای خودم سخت کرده بودم ذهنم پر بود از افکار غلط الان فهمیدم ک زندگی هدیه ای ست از طرف خدا با وجود این ک بالا و پایین داره بازهم حق انتخاب با خودمونه ک چطور بتونیم مدیریت کنیم ومرگ هم پایان زندگی نیست با ز هم از طرف خداست ومیپذیرم

——————————————————————————————

سلام
اره تو گذشته اتفاقات بدی رخ داده نه تنها برا من برا تمام ادم ها
سوال اینجاست که چرا من از گذشته فقط اتفاقات بد به یاد دارم ؟
ایا گذشته برا من اتفاقات خوبی رخ نداده ؟
جواب اینه از دید من اتفاقات خوب وبد درگذشته برامن رخ داده ولی متاسفانه من از حافظه خودم برا اتفاقات بد استفاده کردم
چون من به جای این که تو ذهنم باغچه زیبای از گل گیاه درست کنم رفتم خار پرورش میدم ،مسلما باغچه ای پر از خار جای قشنگ نیست حتی برا نشستن .
هرچه بدی تو گذشته برا من رخ داده ظلم،خیانت،بی محبتی
من فقط فشار روحی با خودم یدک کشیدم
درصورتی که اتفاق برا همه ادم ها رخ داده
هیچ کس تو ناز نعمت بزرگ نشده
ما ظاهر دیگران با درون خودمان مقایسه نمی کنیم .
من خودم با گذشته خودم مقایسه می کنم .
یه مثال هست که میگه دوچیز را فراموش کن که باعث نابودی تو میشود .
۱-کسی که به توبدی کرد
۲-به کسی که خوبی کردی

ما متاسفانه برعکس انجامش میدیم
قانون طبیعت قبول داریم امام قانون درون خودمون نه
گندم کاشتی یونجه برداشت نمی کنی
مطمئن باش وقتی نتونیم گذشته تلخ رها کنیم پس اینده هم مث گذشته خواهد بود .
امروز یاد می گیرم رها کنم ،به خودم فشار نمیارم ولی طبق اصول برنامه فراموش می کنم
چون برا من عمری باقی نمونده که بچسبم به گذشته واینده چندروز خودم خراب کنم
هرروز این مطلب مث پتک تو مخ خودم می کوبم
برا امروز زنده ای پس ازش لذت ببر .
شاید این مطلب گاهی فراموش کنم اما اتفاقی رخ میده که باز به من یاد اوری میشه .
این دنیا محل زندگی کردن هست من هم با بقیه موجودات زنده فرق دارم
من جسم دارم ،عقل دارم ،احساس
این سه درکنار هم یعنی زندگی منم با این سه فاکتور باید زندگی کنم .
پس عقل احساسم به خاطر اتفاقات بد گذشته به تاراج نمیزارم که جسمم هم درعذاب باشه .
باید باید باید من گذشته را رهاکنم تا اینده بهتری داشته باشم .
به قول سیاوش قمیشی : سربچرخونی مسیر روبه روتو باختی .

یعنی من برگردم به عقب نگاه کنم حتما تومسیر حرکت توچاه می افتم
نمیشه من هم عقب نگاه کنم هم مسیر درست برم .
ماداریم عقب نگاه می کنیم بعد می گیم چرا افتادیم تو چاه .

پایدار باشید

——————————————————————————————

سلام به دوستان عزیزم .من درگذشته احساس بی ارزشی وقربانی شدن میکردم وازخودم متنفربودم اماازوقتی واردانجمن شدم فهمیدم بایدخودم رادوست داشته باشم وبه خودم ارزش قائل باشم اینجابودکه اعتمادبه نفس گرفتم که چطوربایدزندگی کنم وحرفهای اطرافیان برایم مهم نباشدیادگرفتم عشق بدهم به خودم و به کسی که دوستش دارم بایدهرلحظه باشم ودرلحظه اززنده بودن وزندگی کردن خودم لذت ببرم برایم سخت بودگذشته رافراموش کنم امابه خواست خداوانجمن گذشته رامحوکردم ازذهنم وبه اینده ای که فکرنمیکنم واین برایم غیرقابل باوربوداماباورکردنی شدبرام به کمک۱۲قدم وراهنمای عزیزم.

پروانه

——————————————————————————————

سلام یه باور که من درقدیم داشتم هرچیزی که من فکر می کردم و از ذهنم میاد درست و من همیشه بهترین فکر ها میکنم چون من دلسوز مردمم چون من مهربونم من بدخواه مردم نیستم و…..ولی الان فهمیدم افکار من و هر چیزی که از ذهن من بر گرفته غلط اشتباه و ذهن ادم ازار میده من به حرف های ذهن گوش ندیم و به ذهن میگم که تو نمیدانی دانا خداست و یعنی زندگی دادن دست نیرو برتر و اونجا احساس ازادی میکنی و دست از افکار بیمار گونه خودم برمی دارم

مرضیه

——————————————————————————————

سلام به دوستان عزیزم.من ازوقتی که به خواست خداواردانجمن ودوستان بهبودی خودشدم تمام افکارمریضم رازیروروکردم ویادگرفتم همه رنجش هاوکینه هارادوربریزم وبتوانم دیگران راببخشم وازاحساس بی ارزشی شدن به خودم ارزش قائل بشم وبتوانم خودم رادوست داشته باشم وبه خودم عشق بدهم تابتوانم اززندگی لذت ببرم تاکمترخودآزاری کنم واحساس قربانی بودن راازذهنم حذفش کنم وازهمه ترسهایی که واهمه داشتم خداراشکرخیلی ازترسهایم برطرف شده ودیگرمثل سابق ترس ندارم وازقضاوت کردن دیگران درموردخودم هیچ باکی ندارم واصلابرایم مهم نیست که چه افکاری درموردمن وزندگی من دارن ویادگرفتم هرجورکه دوست دارم زندگی کنم ومن درانجمن همه استرس ونگرانی هایم راکاهش دادم وسعی کردم گذشته خودم رارهاکنم وبه آینده ای که نیامده فکرنکنم ازهمه مهمترفقط برای امروزواین لحظه زندگی کنم وبه خواست خدااززندگیم لذت ببرم ومن خداراشاکرم که بعداز۲۰سال توانستم به این فکربرسم ورهاباشم واین ارزشمندترین است وجاداردازراهنمای عزیزم بابت زحماتی که دریغ نکردن ازشون سپاسگزاری کنم وامیدوارم همیشه دراین راه موفق ومستدام باشن.سپاس ازهمه دوستان بهبودیم

خانم پ از قم


 

باسلام خدمت همه دوستان همدردم.من وقتی به بیماری افسردگی مبتلاشدم همه زندگی من رابه محاصره خوددرآورده بودوبرزندگی من غلبه میکردوبه من دستورانجام دادن یابازداشتن ازانجام کاری رامیدادوفکرمیکردم غیرازاین باشدچه اتفاقی درزندگی من رخ خواهددادوبه همین دلیل اطرافیان من نمیدونستن چی درزندگی من میگذره من وانمودمیکردم مشکلی ندارم چون طرزفکرمن بابقیه خیلی فرق داشت من ناامیدبودم واززندگی خسته ازنفس کشیدن خسته ازهیچ چیزی لذت نمیبردم امابقیع زندگی عادی داشتن بالذت زندگی رامیچرخوندن من حتی حوصله حمام رفتن نداشتم حوصله شونه زدن به موهاماخوب معلوم که اطرافیان من نمیتونن منادرک کنن اونهااگه من حرفی به زبون میاوردم منامحکوم به تلقین میکردن وبه زورمیخواستن من ازاین طرزافکاراجتناب کنم ومتاسفانه این طرزفکردست خودم نبودونمیتوانستم تغییرش بدهم وقتی اطرافیان وخانواده وحتی همسرنمیتوانست مرادرک کندومن هم مجبوربه پنهان کردن افکاربیمارم میشدم ووانمودمیکردم که درزندگی هیچ افکارمنفی مراتحت پوشش خودنمیگیردومن دررفتارم خودم راشادوخندان نشان میدادم امادرونم پرازاسترس ولرزبودومن وانمودمیکردم خیلی شادم وخندان بدون هیچ مشکلی چون آنهانمیتوانستندمرادرک کنندوبه این باوربرسندکه من بیمارم ومن همیشه بانقاب زندگی میکردم.باسپاسازهمه دوستان عزیزوراهنمای عزیزم نهایت تشکردارم.

 

خانم پ از قم